مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388

به سوئد، نروژ یا یک کشور دیگر قطب شمالی می‌روید. اولین روز شش ماهه‌ی روز آن‌جا پیش دوستی می‌روید، مبلغ کلانی را از او قرض می‌گیرید و به او می‌گویید: 

-تا شب بهت پس می‌دم!

چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388

بلاگ لم را سه نویسنده‌ی نابغه: بابک فتحی، محسن شیرآقایی و داستان‌گو! راه انداخته‌اند. 

آن‌ها سعی می‌کنند درباره‌ی فیلم هایی که در هفته دیده‌اند هرچی به ذهن‌شان می‌آید، بنویسند. (مطمئنم مطالب من از همه کوتاه‌تر می‌شود) 

 

لطفن این بلاگ را ببینید، لینک دهید، در گودر پخش کنید و هرکار دیگری که فکر می‌کنید به تایپ آدرس لم در صفحه‌ی جست‌و‌جوگر اینترنت ختم می‌شود انجام دهید. 

 

 

 

http://LAM.blogsky.com 

 

جمعه 18 دی ماه سال 1388

-دیشب یه داستان معرکه خوندم.

-بده ما هم بخونیم.

-خودت نوشتی.

-آره؟ چیه اسم‌ش؟

-سایه‌ی فیاما.

-هنوز که تموم‌ش نکردم.

-تمومش می‌کنی.

-خواب دیدی؟

-نه. سرچ‌ش کردم. از قابلیت‌های تازه‌ی گوگله.

چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388

پلی که از آن ما را به پایین انداختی،

انتظارت را می‌کشد.

پلی که زیر آن خون ما را بر سرمای آسفالت ریختی،

انتظارت را می‌کشد.

اشک و خون سرهای چاک خورده،

تنهایی تو را پر نمی‌کند.

انگار قلب هزاران جان داده برای جان دادن قلب تو کافی نیست.

آن‌که می‌ترسد زودتر می‌تازد.

 

به کجا می‌خواهی از آتش انتقام بگریزی؟

به کجا؟

گداخته‌های آن دنیا برایت درود می‌فرستند،

و زبانه‌های آتش بی‌تابانه نام تو را می‌خوانند.

دیوارهای شهر را از نام‌ت پر کرده‌ایم،

کاغذها برایت سوزانده‌ایم،

تن‌پوشی سپید و ریسمانی سبز برای گردن‌ت بافته‌ایم،

و پایین پل منتظر بدرقه‌ی تو به سوی گدازه‌های آذرین ایستاده‌ایم.

پنجشنبه 19 آذر ماه سال 1388

من مزرعه‌ی ذرت پر از محصولم 

تو دسته‌ی ملخ‌های مهاجم

دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388

در راه‌رو دیدش؛

سرخ‌پوش. مو طلایی. چشمان‌ش جاده‌ای را می‌گشودند که در آن اسب‌های تب‌دار بسته به کالسکه‌ای آتش‌گرفته از راه می‌رسیدند.

عشقی بود که در لحظه پا گرفته بود.

باید نادیده‌اش می‌گرفت.

کسی گناه‌کار نبود.

چشم‌ها به هم افتاده بودند.

قلب‌ها در کار بودند.

سینه‌ها می‌تپیدند.

 

سینه‌ها، مثل چیدن سبدی آلبالو در باغی تابستانی،

در اصطکاک داغی کنار هم، آتش گرفته بودند.

می‌باید از این عشق‌ها پرهیز کرد.

آن‌جا که لب‌ها در اشتیاق مکیدن یک‌دیگر آزموده می‌شوند.

تشنه‌گی بیش‌تر می‌شود،

خواهش به آخر می‌رسد،

و خسته‌گی می‌ماند.

 

بگو چه کسی را در راه‌رو دیدیم؟

سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388

پیش‌رفت تو قابل ستایش است.

اون چکمه‌های چرمی براق، وقتی که نور آفتاب رو منعکس می‌کنه، چشم هرکسی رو تو خیابان دنبال خودش می‌کشه.

باید از اون مانتوی بنفش شل، که حالا به بایگانی کمد فرستادیش، فریبنده‌تر باشه.

چراغ عابر سبز می‌شه و همه‌ی راننده‌ها با چکمه‌های تو سر می‌گردونن و باهاش می‌رن اون‌ ور خیابون.

می‌خوان از ماشین‌هاشون پیاده شن و دنبال‌ت بیاین، ولی چراغ سبز می‌شه و پشت‌سری‌ها بوق می‌زنن.

آخ، چه لذتی باید داشته باشه.

حالا دیگه شب‌ها صدای خنده‌ات بیدارمون نمی‌کنه.

و اگر هم ما بیدار شیم. از چشمی در پله‌های خالی رو می‌بینیم.

چون دیگه تو شب‌ها اصلن خونه نمی‌آی.

شنبه 30 آبان ماه سال 1388

جمعه‌ها طولانی‌ست 

موهای تو 

بوسه‌هامان 

و طعم شکلات 

وقتی که آب می‌کنی و در دهانم می‌ریزی

 

باید از سینه‌هایت بیش‌تر می‌نوشیدم 

باید به تو بیش‌تر نگاه می‌کردم 

وقتی که لیس‌ت می‌زدم 

باید از تو می‌خواستم خودت را به دردسر بزرگ‌تری بیاندازی

 

چه شاهکاری می‌تواند جای تو را بگیرد؟ 

کدام اثر هنری به اندازه‌ی لب‌خند تو زیباست؟ 

چه‌طور می‌توان فراموش‌ت کرد وقتی همیشه بوده‌ای؟

 

باید کنارت می‌ماندم و محکم در آغوش‌ت می‌گرفتم 

پیش از دفن کردن تو زیر خاک‌های گرم تابستانی 

باید به تو بیش‌تر عشق می‌ورزیدم

دوشنبه 11 آبان ماه سال 1388

چه گونه می توان با ننوشتن، نویسنده شد؟

یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388

">

شنبه 25 مهر ماه سال 1388
دوشنبه 20 مهر ماه سال 1388

ردیف سپید دندان‌هایت، حقیقت هر افسانه‌ است.

نیوتن جاذبه را،

وقتی تو خندیدی کشف کرد.

شنبه 28 شهریور ماه سال 1388

زن و مردی که در گذشته عاشق هم‌دیگر بودند و حالا به هم عادت کرده‌اند، در کوچه‌ی نسبتن تاریکی به دنبال خانه‌ی دوستی تازه قدم می‌زدند که بحث آرام اما عمیقی بین‌شان به‌وجود می‌آید. برای خواندن شماره‌ی خانه می‌ایستند، از ته کوچه پیرمردی عصا به دست و هم‌عرض او، دختری که قلاده‌ی سگی را به دست داشت می‌آمدند. پیرمرد به مرد جوان که رسید ایستاد و نشانی رستورانی را پرسید که آن‌ها چند دقیقه‌ی پیش از جلوی‌ش رد شده بودند. به پیرمرد نزدیک شد که نشانی رستوران را بدهد، که صدای پارس بلند سگ را شنید. برگشت و دید که سگ دارد به زن‌ش پارس می‌کند. دختر قلاده‌ی سگ را می‌کشید تا آرام‌ش کند ولی سگ که بزرگ بود و سیاه خیال آرام شدن نداشت. مرد نمی‌دانست به پیرمرد که بی‌اعتنا به پارس سگ و با توجه زیادی به او گوش می‌داد، جواب دهد یا او را رها کند تا برای نجات تشریفاتی زن‌ش سراغ سگ و صاحب‌ش برود. نشانی رستوران را تند تند به پیرمرد داد. پیرمرد فهمیده و نفهمیده راه افتاد و وقتی که مرد سمت زن‌ش رفت، سگ آرام شده بود. تا آخر مهمانی زن کلمه‌ای با مرد صحبت نکرد.

سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388

نکند پاییز برسد و  هنوز تو را دوست نداشته باشم...

جمعه 6 شهریور ماه سال 1388

فرآیندی متعلق به آن قسمت از زمان که فنجان، واژگون می‌شود. آن‌جا که قهوه‌ی غلیظ و داغ روی دامن قهوه‌ای و بلند می‌ریزد و تاریکی مخلوط به بویی ناآشنا و خلسه‌آور، ما را وارد بازی خطرناکی می‌کند که از آن چیزی نمی‌دانیم. آن‌جا که خواستن آغازی برای مصیبت می‌شود تا رنگ مخملی‌ش را نشانمان دهد و ما مشتاق به سویش بشتابیم. 

-چه اسمی داری دختر؟

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>